هنوز منو یادتون هست؟
دلم برای اینجا و آدماش حسابی تنگ شده بود
هنوز منو یادتون هست؟
دلم برای اینجا و آدماش حسابی تنگ شده بود
خيلي وقتا در گذر زمان خيلي چيزا يادمون ميره حتي قيافه آدما.
هر وقت يادت ميوفتادم فقط كلمه عمو ميومد به ذهنم و يه سري خاطره و يه تصوير محو كه از آخرين باري كه ديده بودمت تو ذهنم داشتم.ديروز كه بعد از مدتها رفتم خونه خاطره هام عكستو كه توي قاب رو ديوار ديدم يه بار ديگه يادم اومد چقدر زود بود رفتنت.
پ.ن۱: خیلی وقتا سعی میکنم جو رو عوض کنم ولی بلد نیستم، نمیشه.
پ.ن۲: باز گذاشتن كامنت دوني براي يه سري نوشته در هم، خودخواهيه.پس با اجازه ميبندمش.
سلام سلام
من اومدم.خوبين؟ خوشين؟ سرحالين؟ ![]()
من هم شكر خدا.ممنونم. كمال تشكر كه توي اين مدت هيچكي احوال منو نگرفت
عيب نداره.من ياد همه بودم
ميدونم شما هم دلتون برام تنگ شده بود ولي روتون نشده ![]()
خب. برسيم به موضوع اصلي كه همانا ديدار با رونيكا و نازلي جون مي باشد.
ببخشيد!!!
من آرومم؟ شما گذاشتين من حرف بزنم.
شوخي كردم. يکم كم حرفم
(بچه مثبت![]()
)
خب! عکس رونیکا رو دیده بودم و چنددفعه ای با هم تلفني صحبت كرده بوديم، بنابراین وقتی قرار شد همو ببینیم هیچ استرسی نداشتم ولی نازلی جون رو نه عکسشون رو دیده بودم و نه صدا شون رو شنیده بودم. همش استرس داشتم که چی میشه و....
حالا الکی
، اینقدر شدید نبود![]()
اگه گفتين روز ديدار
چي شد؟
تا رونيكا
رو ديدم تمام تنم استرس بارون شد
وقتي مصافحه![]()
انجام شد دیدم انگار استرس ولم نمیکنه باز بگلش کردم
(آقا ديگه نميتونم بنويسم، مورد داره
يه چند دقيقه اي از فيلم با آب و وايتكس سفيد ميشه....بووووووووووووووووووووووق. حالا بقيه
)
خب با نازلی جون راحت تر برخورد داشتم![]()
(نازلی جون من که نمیتونستم بگلت کنم.حالا باز شما منو بگل میکردی یه چیزی
شرم حضور هم داشتم![]()
)
خب از بعدش نمیگم که این دو تا شروع کردن حرف زدن با همدیگه
انگار نه انگار که اومده بودن منو ببینن
خب راستش یکم برام عجیب بود ولی کاریش نمیشد کرد.با هم بیشتر آشنا بودن و خاطره مشترک داشتن.
فکر کردم شاید از من خجالت میکشن یا ... هر چی بود مهم نیست. همین که این دو تا خانوم گل
رو دیدم خیلی خیلی خوشحال شدم. دو تا دختر ماه که وقتی باهاشون حرف میزدم همونقدر برام راحت بود که انگار چت میکنم![]()
خب من معمولا راحت خودمو با محیط وفق میدم.ولی هستن آدمایی که با تمام تلاشی که میکنی تا جو رو صمیمی کنی نمیشه. خدا رو شکر جو ملاقاتمون خیلی خوب بود کلی هم سر به سر ملت گذاشتیم(البته کسی متوجه نشد
) رونیکا جون من چرا فکر کردم ما ۵۰۰ تا عکس گرفتیم؟![]()
اون دو تا عروسک هم هدیه نبودن. یعنی اصلا ارزش هدیه دادن نداشتن
.شیرینی رو هم سعی کردم آخرین وقت ممکن برم بگیرم که تازه باشه.از کارخونه وگرفتم
(آخه کوکی رو باید گرم خورد و تازه) ولی خب تا صبح موند تو یخچال سرد شد
کم هم بود.دیگه شرمنده.آوردنش یکم برام سخت میشد.
خب یه عالمه حرف دیگه هم هست ولی خیلی طولانی میشه.شاید بعد نوشتم.
یه بار هم کلی نوشتم ولی همش پرید
بنویسم از روزی که هم رو دیدیم
من و نازلی تو کافی شاپ نشسته بودیم و هر خانومی که وارد می شد نگاه می کردیم
تا اینکه بالاخره از در اومدی
با عکس هایی که ازت دیده بودم کمی فرق داشتی.یعنی تو عکس هات خیلی بزرگتر بودی
ولی با خودت راحت تر از عکس هات بودم
وقتی من رو تو آغوشت گرفتی و بغلمون طولانی شد یه حس خوبی داشتم.انگار از طرف یکی دیگه از دوستانی که همیشه از پشت نقاب باهاش حرف زدم پذیرفته شدم
وقتی بر می گشتم و می دیدم داری با دقت نگام میکنی کمی هول می شدم
دختر فوق العاده مهربون و آروم
باورم نمی شد برام کوکی بیاری
شب قبلش به نازلی می گفتم: به نظرت به بهار بگم برام کوکی بگیره؟
بعد خودم می گفتم نه
اگر پولش رو می گرفت می گفتم.ولی چون می دونم پولش رو نمی گیره نمی گم
یه کم که می گذشت می گفتم نازلییی به نظرت بگم بهار کوکی بگیره؟
دوباره خودم می گفتم نه الان که دیگه شب ه و خسته از راه رسیده فردا هم صبح زود راه میوفته
وقتی جعبه کوکی رو دیدم کلی ذوقیدم
و اون عروسک های خوشگل
چقدر من و نازلی خجالت کشیدیم که دست خالی اومدیم
(من و نازلی
)
دلمون می خواست ناهار هم پیشمون می موندی که نشد
ایشالا دفعه بعد
مرسی به خاطر ما مرخصی گرفتیو یه روز پر خاطره و به یادموندنی برامون به یادگار گذاشتی
اون لیوان ها... چراغ ها... کولر...عکس گرفتنمون .... اون خانوم و آقا توی کافی شاپ .... گمج ... اون خیار و فلفل...آژانس ۹۰ !
باز هم روز اول آشنایی میاد به ذهنم
برام کامنت گذاشتی
اومدم وبلاگت.اون قالب سرمه ای و یک شعر
فکر کردم از اون وبلاگ هایی هستی که همیشه شعر می نویسی
واسه همین دیگه نیومدم وبلاگت با اینکه برام کامنت میذاشتی
تا اینکه واسه تشکر از تبریک تولدم خواستم بیام که دیدم نه انگار چیزای دیگه ای می نویسی
خوشحالم که باهات آشنا شدم
سلام
خوبین؟![]()
بنده همین الان تصمیم گرفتم بنویسم
.همیشه که نوشتن دلیل و عنوان نمیخواد (نیست حالا همه پستها مرتب و منظم و با عنوان و دلیل بوده
) شاید یکی دلش خواست بیاد الکی اینجا خط خطی کنه(همون کی بوردی خودمون
)
راستی راستی نمیتونم بنویسم
هنگم
اینو پست میکنم بعد شاید اومدم ادامه شو نوشتم
چند روز پیش تو اتاق انتظار مطب خانوم دکتر یه دختر کوچولو همراه پدر مادرش روبه روی من نشسته بود.(اینقدر ناز و خانوم بود که دلم میخواست بچلونمش.چند بار رفتم تو نخ بچه ولی دیدم باباش چپ چپ نگاه میکنه نشد![]()
)
باباش خواست یکم ني ني رو سرگرم کنه یکی از مجله های روی میز عسلی رو برداشت نشونش بده. نيست همه مجلات تخصصي مي باشند
عكس نداشت اصلا. آخرش ولي يه تبليغ كرم داشت با عكس رنگي يه دختر بچه.
اگه گفتين ني ني وقتي ديد چه عكس العملي داشت؟
با يه تاكيد خاصي گفتش: داله ميخوله
. داله ميخوله![]()
ولي بعد از چند لحظه: قاسخ نداله
هي هم تاكيد ميكرد كه ايني كه داره كرم ها رو ميخوره
قاشق نداره چرا
سرشم هي به علامت تاييد تكون ميداد![]()
وقتي هم نوبتشون شد مجله رو ورداشت برد به خانوم دكتر نشون بده كه چرا اين قاشق نداره![]()
پ.ن: اگه دوست داشتين اين آهنگ را دانلود نماييد